|
بنام او .
از کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بـــود به کجا میروم آخر ننمایی وطنــــــم؟
........................................................................................................... نوشتن های بی در و پیکر! نوشته های بی مخاطب! حرفهای تنهایی! ای "از دل" های "برای آن دل دیگر"! و ای نجواهای بی ثمر ! به همین زودی زود یک ساله شدید.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10:38  توسط افشين
|
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يكريز و پي در پي دم گرم خوشش را بر گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را دكتر علي شريعتي – (به سندي ديگر ؛ مراغه اي)
..... و اما سوتك من نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي دانم خدا با گور تاريكم چه خواهد گفت و ليكن نيك مي دانم كه گورم آنچنان هم نيست كه ايزد انتقامش را بدست غول بسپارد نكير و منكري باشد به سان چهره ي آخوند به تحقيق اينچنين است عمر؟ كه قرني جان كني آخر بگويندت "تو خواهي مرد" تو خواهي مرد يك حوري ، ثواب هر چه نيكيدي عجب گور هوسناكي ! و شايد بهر نا پاكي تو خواهي مرد و در دوزخ به جانت آتش افروزند قصاص هر چه بد كردي ستانندت بسي بد تر عجب الله بيرحمي ! نمي گويم نمي ترسم نمي گويم نكردم بد نكردم آخرت را رد بيا يك جرعه انصافيم خدا را تازه دريابيم مگر او عقده وار است از رجز خواندن براي ما ؟ نمي دانم ، نمي دانم چرا ما اينچنين كرديم؟ براي قتل انديشه كمين كرديم خدا را كاو به عرش اش رانده بوديم بدزديديم و تبعيد زمين كرديم بهرحال از تنيدن مي گريزم براي روز مرگم مي نويسم : من ار مردم به خاكم غم نريزيد چرا كز خاك من سوتك بسازيد هراسم سوتك افتد دست كودك همان گستاخ بازيگوش غمين گردد به سازش كل عالم نمي خواهم ، نمي خواهم جهان را بس بود اديان ماتم چه مي شد گر ز خاكم دف بسازيد ؟ به سازش هم برقصيد و بتازيد ولي بسيار مشكوكم نه سوتك مي شود جسمم نه يك دف تنم از بس كه مغموم است مي سوزد به سان ني كه از نيزار چينند نمي خواهم كه مردم از تنم اندوه بينند حكايت دارد اين مردن نمي گويم ، نمي دانم و لاجرم ؛ نمي پويم ، نمي مانم.
خرداد۸۷
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:35  توسط افشين
|
بنام او
مناجات*
همه جا خالی است. همه ی خالی ها پر از تو. همه جا سکوت . همه ی سکوت ها در ندای تو . همه کس بی کس . کس همه ی بی کسان ؛ تو . همه دل نفرت . و تو تک دوست بی نفرت . همه شب تاریک . صبح ها در انتظار تو . همه در همهمه . .... و تو آن آرامش مطلق . آشکارا سلام ات نمی گویم که بسی شرم دارم از تملق آشکار. تملق نــهان نـــیز خود عالـــــمی دارد که تویی عــــیوب را ستار . و حال ای معشوق پاک ؛ می خوانمت از عمق این عطش عشقناک . می خوانمت که تنـــــــــها مانده ام در انـــزوای این عشق عطشناک .
سراپا نیازم ، که از ازل همی بازم . بازم به نفس به هوی . شده ام آدم بی حوّا. گفته ای که نزدیکی . ای که روشنای تاریکی . دورش می بینم "به چشم" ، فاصله به این باریکی . زرد و غمزده چشمان من . سرد و یخزده دستان من . .... و توئی آن ماوای پنهان من . می روم در ضلال . و تو بازم می خوانـــــی با شکوه و جلال . رجعتم ریــا کارانه . ........... و تو از ریــای من ، باز بی خیال .
سوز و گداز" دل زخمی" در سوز اسفند 86 ________________________________________________________________________ * مرا با "خواجه عبدالله" ی که "عمر بکاست و عذر نخواست" و با این وجود پیر هرات اش خواندند ، هیچ ارادت و احساس تعلقی نیست .
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:1  توسط افشين
|
به نام او. سیزده
روز از هشتاد و هفتمین سال قرن چهارده شمسی هجرت گذشت و کماکان "تکرار"،
تکراری ترین برگ کتاب زندگی است و امروز دو هزار و هشت سال و نمی دانم چند روز از
میلاد مسیح گذشته است . جامعه ی بشری غرب (نه آن جامعه ی ارتجاعی) که همان جامعه ی
شکاکی که قوم آریایی ما فاسدش می خوانند و به وی انگ ملحد و زندیق بودن می زنند ،
مشغول مکاشفه ی خدا در ژرفای اتم های "کشف نشده" است و ما همچنان برای
راندن نحسی عدد سیزده مراتع احشام بی زبان را همچون قوم مغول ، کان لم یکن می کنیم
و بسیار خرسند از آنیم که تا آخر سال با حادثه ی شومی مواجه نخواهیم شد . البته با
یاری خداوندی که در هیات یک سبزه ی کمر سرخ بیست روزه به بیابان تبعیدش می سپاریم
. بگذریم . بگذریم که نه ادعای خویشتنی با برادران غربی مان داریم و نه پدر کشتگی
با مردم "روشنفکر" و "آرمانگرا" مان که همواره در صدد حفظ سنت
های "پاک" و " مقدس"شان از "جان و ناموس"خود مایه
میگذارند . فقط یارای آنرا دارم که نفسی
آهناک از عمق وجودم آنهم آغشته به تاسف ،
نثار خود و سایر هم مسلکانم کنم . همین. اما امروز
تنهای تنها در خلوتی ملکوتی عاری از وجود خانواده و با حضور خدا و معشوق در خانه ی
دل ، سیزده را به دری کردیم که تا کنون هیچ زاده ای نکرده بود . با اشک و آه بدرقه
اش کردیم و گمان نمی برم تا مدت های مدید
بر سر راه ما سبز شود و تمنای "سبزه پرانی"کند . آه چه کشنده است این روزهای محدودیت من در تنگنای "لیسیدن
تازه" ها. دل خود را نه بر سعدی متملق و نه بر حافظ
"جبری"و نه حتی بر مولانای "تنها خدا شناس" می بندم و خود را
در چراگاه عرفان خاکی شهریار همزبانم می چرانم تا ژاژخایان از این همه تنهایی و
"کنجگیری" به استفراغ "عقده های ناگشوده" ام برسم که دل درد
"نگفتن" سخت در منگنه ی مردن ام گذاشته. یار و همــــــــــسر نـگرفــــــــتم که گرو بود سرم تو شـــــدی مــــادر و مـــن با همه پیری پسرم تو جـــگر گوشه هـــــم از شـــــیر بریدی و هنوز مــن بیچاره همان عـاشق خونـــــین جــــــگرم خــون دل میخورم و چـشم نظـــــر بازم جــــام جرمم این است که صاحبـدل و صــــــاحبــنظرم مــــن که با عشـــق نراندم به جوانی هوسی هـــوس عشق و جـوانی است به پیرانه سرم پدرت گــوهر خود تا به زر و سیم فــــــــــروخت پـــــدر عشـــــق بســــوزد که در آمــــــد پــدرم عشـق و آزادگـــــی و حـسن و جـوانی و هــنر عجـــبا هیــچ نــــــیرزید که بی ســـــیم و زرم هنــــــرم کاش گـــــــــــره بند زر و سیـــمم بود که به بازار تـو کـــــــاری نگـــــــشود از هــــنرم سیـــــزده را همه عــــــــــالم بدر امروز از شهر مــــــن خود آن ســــیزدهم کز همه عالم
بدرم
![]() تـــا به دیـــــــوار و درش تـــــازه کـنم عــهد قدیم گاهـــی از کوچه ی معــــشوقه ی خود میگذرم تو از آن دگـــــری رو کــــــــــه مــــرا یاد تو بـــس خود تو دانــــــی که مـن از کــــان جهانی دگرم از شــکار دگــران چشـــــم و دلـــی دارم سـیر شـــیرم و جــــوی شـــــــغالان نبـــود آبخـــورم خون دل مـوج زند در جـــــــــــــگرم چون یاقــوت شـــــــهریارا چــه کنــــم لـــــــــعلم و والا گـــهرم استاد محمد حسین بهجت تبریزی(شهریار) _________________________________________________________________ * آمده است استاد این غزل را هنگام تماشای معشوقه ی از دست رفته اش که بهمراه فرزند خود در گردش سیزدهم فروردین بود، فی البداهه سروده است.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 20:30  توسط افشين
|
بنام او. بی تو یک شب........ بی تو یک شب – ولی با یادت – کنج مخروبه ی دل خفته بدم . نا گهان چشم دلم در خوابش، عکس چشمان ترا می بیند. و در آن کوچه ی بن بست نیاز ، اشک شوق از مژه اش می بارد . تا سحر اشک بحدّی میرفت ؛ که به هنگام صدای تکبیر، فارغ از آب وضو گردیدم . تا وضو ساختم از چشمه ی پاک یادت ، دیدم آری ؛ نه سجاده و نه مُهر مرا در کار است ! با خود اندیشه ی دیگر کردم . ابتدا – بعد وضو – ، قالی آبی چشمان ترا گستردم . و در آن همهمهْ بازار جماعت در ذکر ، من به دنبال همان خشت مقدس رفتم. ولی افسوس قضا شد دیگر آن نمازی که به بی مُهری ماند . لیکن هرگز بدین کرده ی نا مشروعم ، نشدم سوی ملامت بر دل. عاقبت ظهر شد آن رویایم. و سر انجام برای سجده ، یافتم آن گِل مقصودم را. ولی آنقدر تماشایی بود که من اندر نگه ماه رخ اش ، تا سحرگاه پسین گرئیدم. مُهر، مِهر نگه چشم تو بود . که مرا مات تو کرد.
من مکافات شدم چون آنروز، سجده ای بهر خدا کِشت نشد. ولی از عمق وجودم به تو این می گویم: خرسندم! ........ خرسندم! ........ آخر این صبح دگر چون برسید ؛ من نمازی کردم . با همان مُهر و همان سجاده . که خدا بهر جزایش ، من را تا ملاقات خودش دعوت کرد. و من و چشم تو و یاد و نگاهت آن شب تا خدا می رفتیم ........ ( آبان 86 ) * اولین قطعه ی مکتبی تلفیقی از موج نو و سپید. تراوش شده از دلی که به یغما رفته . هم دل و هم ما یحتوی اش تقدیم به یاغی ؛ یاغی مهربان جاوید یگانه ی من . همین.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 0:0  توسط افشين
|
|
|